خشونت رسانهها و جامعه آمریکا
خشونت رسانهها و جامعه آمریکا
نويسنده: براد.جی.بوشمن و کریگ.ای.اندرسون (1)
چکیده:
بررسی ارتباط خشونت موجود در رسانهها و تأثیر آن بر خشونت در رفتار اجتماعی، به موضوع قابل مناقشهای در جامعه آمریکا تبدیل شده است. نویسندگان این مقاله، با توجه به روشهای علمی و ترکیب نتایج تحقیقات قبلی، به این نتیجه رسیدهاند که میان خشونت رسانهای و خشونت واقعی، همبستگی وجود دارد. بنابراین باید برنامههایی برای آموزش عمومی و کنترل مخاطبان کودک و نوجوان این برنامهها صورت پذیرد، چراکه یک برنامه خشن تلویزیونی با 10 میلیون مخاطب، در صورتی که تنها یک درصد از تماشاگران خود را به خشونت تحریک کند، صد هزار نفر را خشنتر کرده است. بدیهی است، ادامه چنین وضعی تأثیرات مخرب و خطرناکی بر جامعه آمریکا میگذارد. محققان در طول تحقیق دریافتند که رسانههای عمومی و معتبر آمریکا، حقایق علمی را تحریف میکنند و احتمالاً تحت تأثیر منافع اقتصادی سردمداران عمدتاً یهودی آن تلاش میکنند، تأثیر رسانهها بر رفتار خشونتآمیز را انکار کرده و یا کم اهمیت نشان دهند.
پنجاه سال پوشش خبری ارتباط میان رسانهها و خشونت، موضوعی است که جامعه آمریکا را سردرگم کرده است. نوع مقالههای خبری که محققان و حامیان کودکان را در مقابل صنایع تفریحی قرار میدهد، غالباً ارزشی برابر به بحث هر دو طرف میدهد. مقایسه گزارشهای خبری و حقایق علمی درباره اثرات رسانههای گروهی، ناهماهنگی نگرانکنندهای را در آنها نشان میدهد. در پنجاه سال گذشته، میانگین گزارشهای خبری مبنی بر ارتباط میان رسانهها و خشونت، به این ترتیب تغییر کرده است: ابتدا آنها مدعی ارتباطی ضعیف بین این دو بودند، سپس مدعی ارتباطی متوسط شده و پس از آن باز به همان ادعای اولیه ارتباط ضعیف میان رسانهها و خشونت بازگشتهاند. با این وجود، از سال 1975، نظریه علمی و مبتنی بر آمار نشان داد، این ارتباط به وضوح مثبت و رو به افزایش بوده است. دلایل این ناهماهنگی عبارتند از:
1) وجود گروههای ذی نفع خبری؛
2) نظریه رعایت بیطرفی در ارائه گزارشهای خبری؛
3) شکست کمیته بررسی علمی ارتباط خشونت و رسانه؛
در فیلم «دره تنگ زمین»، استیو مارتین نقش تولیدکننده فیلمهای خشن درجه B را بازی میکند؛ ولی بعد از این که سارقی مسلح به پای مارتین شلیک میکند، او میگوید: «من دیگه نمیتونم این فیلمها رو بسازم، نمیتونم حتی پلان دیگری از فیلمی را بسازم که خشم و خونریزی و وحشیگری را تبلیغ میکند، من نمیتونم یه سنگ دیگه برای کوه خشم غیرانسانیای فراهم کنم که مثل طاعون همه جای ایالت را فراگرفته، من این کارها را کردم، بسه دیگه، تموم شد. متلاشی شدن بدنها بسه؛ انفجار ساختمانها بسه؛ انفجار همه چیز بسه؛ من میخواهم از جهان یه جای بهتر بسازم.»یکی دو ماه بعد، دوست مارتین به هالیوود زنگ میزند تا به خاطر تصمیم جدید مارتین به او تبریک بگوید. مارتین جواب میدهد: «چی؟ اوه، آن موضوع تمام شد. به سرم زده بود، به خاطر چند هفتهای که اونجا بودم». او ادامه میدهد: «خشونت همیشه وجود داشته و خواهد داشت، خشونت، اهریمن و مردانی با تفنگهای بزرگ. فیلمهای من فقط وضعیت موجود (آنچه که دارد اتفاق میافتد) را انعکاس میدهد؛ نه اینکه باعث به وجود آمدن این وضع بشود».
جامعه مدرن در معرض گستره عظیمی از رسانههای خشن قرار دارد. شیوع این رسانهها چه اثری بر روی مردم دارد؟ در جوامع قرن بیستم دو انفجار بزرگ رخ داد. یکی ظهور رسانههای گروهی و دیگری افزایش ناگهانی جرایم خشونتآمیز. ما پس از گفتوگو پیرامون هر دو مورد، چهار سوال مطرح میکنیم:
1) آیا سطح خشونت نشان داده شده در فیلمها، همان سطح خشونت در جهان واقعیت را منعکس میکند؟
2) آیا مدرک محکمی دال بر ارتباط میان برنامههای خشن و اعمال خشونت در عالم واقع وجود دارد؟
3) گزارشهای خبری كه به بررسي اثر رسانهها بر اعمال خشونت میپردازند، چگونه با گذشت زمان تغییر کردهاند؟
4) آیا میان حقایق علمی روزافزون درباره اثر رسانهها بر خشونت و گزارشهای خبری، هماهنگی وجود دارد؟
پاسخ به این سوالات، بستگی به فرد سوالکننده دارد. در این مقاله، ما پاسخ را از دو منظر صنایع تفریحی و انجمن علمی مورد بررسی قرار میدهیم. همچنین درباره این موضوع بحث میکنیم که چرا صنایع تفریحی و انجمنهای علمی، اغلب در ارزیابیشان از اثر رسانهها بر خشونت، مخالف یکدیگرند.
ظهور رسانههای گروهی
در قرن بیستم با ظهور رسانههای گروهی روبرو شدیم. اختراعاتی مثل تلویزیون، کامپیوتر و دستگاه ویدئو، روش کسب اطلاعات پیرامون جهان را برای همیشه تغییر داد. تلویزیون در سال 1939، در نمایشگاه جهانی نیویورک، به آمریکاییها معرفی شد. دو سال بعد، در اول جولای 1941، کمیسیون ارتباطات فدرال به اولین ایستگاه تلویزیونی قابل استفاده تجاری و تبلیغاتی مجوز داد؛ ولی با شروع جنگ جهانی دوم و تا سال 1965 پخش برنامههای تلویزیونی روزمره به تعویق افتاد. در سال 1950، حدود 9 درصد از خانههای آمریکا دستگاه تلویزیون داشتند. در مدت زمانی بسیار کم، خرید تلویزیون در آمریکا افزایش یافت. تا قبل از سال 1955، 65 درصد از مردم تلویزیون داشتند و در سال 1965 این رقم به 93 درصد رسید. در جوامع مدرن، انواع جدید رسانههای الکترونیکی ابزارهايی فراگیر شدهاند. در حدود 97 درصد خانوادههای بچهدار، VCR، 90 درصد دستگاه VCD و 89 درصد، کامپیوتر شخصی و یا وسایل مجهز به بازیهای ویدئویی دارند. مطالعه ملی اخیر نشان میدهد که استفاده از رسانه، شغل تمام وقت نیمی از کودکان آمریکایی است که هر هفته، چهل ساعت به آن مشغول هستند. بیش از نصف این ساعات، صرف تماشای تلویزیون و فیلمهای سینمایی ویدئو میشود. آماری گویا و موثر نشان میدهد که شنبهها ساعت 10 صبح، بیش از 60 درصد کودکان در آمریکا، در حال تماشای تلویزیون هستند.
خشونت در دنیای فیلمها
خشونت در درام، به قدمت خود درام از یونان باستان (از تئاتر الیزابت تا درامهای الکترونیکی امروزی) وجود داشته است. مثلاً در مکبث ویلیام شکسپیر، سر مکبث در انتهای نمایش بر روی صحنه آورده میشود. در سال 1903، ادوین اس پرتز فیلمی به نام «سرقت قطار بزرگ» را کارگردانی کرد. این فیلم 11 دقیقهای، اولین فیلمی است که داستانی منسجم در آن بیان میشود. در یک صحنه، نمای نزدیکی از یک کابوی که مستقیماً هفت تیرش را به دوربین شلیک میکند، وجود دارد. اولین تماشاگرانی که این فیلم را دیدند، فریادزنان از سالن تئاتر فرار کردند. حجم خشونت در رسانههای آمریکایی بالاست. تحلیل محتوايي بیش از هشت هزار ساعت از برنامههای ماهواره و تلویزیون در آمریکا نشان میدهد که در حدود 60 درصد از برنامههای تلویزیون خشن هستند. تا قبل از این که یک کودک آمریکایی از مدرسه ابتداییاش مدرک بگیرد، بیش از هشت هزار قتل و صد هزار اعمال خشونتآمیز دیگر مثل ضرب و جرح و تهاجم جنسی، بر روی شبکه تلویزیونی دیده است. اگر این کودک به ماهواره و یا دستگاه ویدئو دسترسی داشته باشد ـ همان طوری که بیشتر بچهها دسترسی دارند ـ این ارقام بالاتر خواهد بود. خشونت بر صفحه بزرگ سینما هم ـ مثل تلویزیون ـ سایه افکنده است. درصد تولید فیلمهای سینمایی PG (که برای بچههای زیر 15 سال مناسب نیست)، در طول سالها دائماً کاهش یافته است، اما فیلمهای درجه G دارای خشونت بیشتری نسبت به گذشته هستند. خشونت همچنین در بازیهای ویدئویی مرتباً دیده میشود. برای مثال، پرو ونزو (1991) دریافت که 85 درصد محبوبترین بازیهای ویدئویی خشن هستند. حتي كودكان زير 5 سال در معرض بازيهاي ويدئويي خشن قرار دارند. پوشمن و فونک (1996) دریافتند که بیشتر بازیهای مورد علاقه پسران و دختران چهارساله، بازیهای خشونتآمیز است (59 درصد دختران و 73 درصد پسران). یک توضیح موجه برای تأکید رسانهها روی برنامههای خشن، این است که این برنامهها آسانتر بازارهای خارجی را تصاحب میکنند. شاید به خاطر این که این فیلمها ضمن ترجمه و انتقال به فرهنگ دیگر، مطالب کمتری را نسبت به انواع دیگر برنامهها از دست میدهند. مثلاً برنامههای کمدی، اغلب به پیشینهای از فرهنگ ملی نیاز دارند. امروزه رسانههای خشونتآمیز، قابلیت آن را دارند که بیشترین محصول صادراتی آمریکا باشند.
انفجار خشونت در جهان واقعیت
«خشونت مثل کلوچه گیلاس با نام آمریکا عجین شده است.» (مثلی معروف میان محققین)
در میان کشورهای صنعتی، آمریکا یکی از خشنترین کشورهاست. از اوایل دهه 1960، محققان در حال بررسی این نکته بودهاند که خشونت رسانهها در آمریکا، عاملی موثر در خشونت اجتماعی است. یکی از عواملی که موجب توجه اولیه به ارتباط میان رسانهها و خشونت اجتماعی شد، این بود که خشونت در آمریکا به طور شگفتانگیزی از سال 1965 شروع به افزایش کرد؛ دقیقاً زمانی که اولین نسل بچههای هم دوره تلویزیون به سنین جوانی یعنی سنین شرکت در جرایم خشونتآمیز رسیدند. در واقع، مطالعه میزان جرمهای خشن، قبل و بعد از نمایش تلویزیون، نتایج مشابهی را در کشورهای مختلف نشان داده است. البته چنین تشابهات جمعیت شناختی، دلیل بر رابطه علی میان رسانهها و جرمهای خشن نیست. عوامل متعددی از جمله روند جمعیتی در جامعه (مثل تغییراتی که در پراکندگی سن وجود دارد) بر میزان جرائم خشن اثر میگذارند. بنابراین، بیشتر مطالعات تجربی درباره خشونت رسانهها که در چهل سال گذشته انجام شدهاند، از روشهای تحقیقی روانشناختی سنتی استفاده کردهاند. ما قبل از بررسی نتایج این مطالعات، ادعای زیر را بررسی میکنیم: «رسانههای خشن، آنچه را که در جامعه مدرن اتفاق میافتد، منعکس میکنند».
آیا خشونت منعکس شده در فیلمها، خشونت در جهان واقع را منعکس میکند؟
صنایع تفریحی اغلب مدعیاند که رسانهها به سادگی، خشونتی را که تا بحال در جامعه وجود داشته، منعکس میکنند. به اظهارات زیر که نمایندگیهای سه شبکه مهم تلویزیونی بیان کردهاند، توجه کنید:
لئونارد گلدنسون از شبکه ABC میگوید: «بسیاری از آمریکاییها نمیخواهند تصاویر منعکس شده از بطن جامعه را قبول کنند ولی ما آن را مثل آینه جلوی جامعهمان قرار دادهایم.» جولین گودمن از شبکه NBC میگوید: «رسانهها به خاطر انجام رسالت اخلاقی خود که همانا انعکاس خشونت موجود در جامعه است، ملامت میشوند.» هوارد استرینگر از شبکه CBS ادعا میکند که تلویزیون فقط آینهای را روبروی جامعه آمریکا نگه داشته است. زو براون از CBS نیز میگوید: «ما در یک جامعه خشن زندگی میکنیم. هنر شیوه زندگی را تقلید میکند نه چیز دیگری را، کنگره بهتر است که جامعه را پاک کند نه «انعکاس آن را». حتی در برنامههای مستند تلویزیون، خشونت، بیاندازه تکرار و تأیید شده است. در یک مطالعه، تکرار جنایات در جهان واقعیت با تکرار جنایات در برنامههاي مستند پلیسی مقایسه شده است. در این مطالعه که جرمهای مختلف را به دو گروه خشن و بدون خشونت تقسیم میکند، در حدود 87 درصد جرایم در جهان واقعیت، بدون خشونت است، درحالیکه تنها 13 درصد از جرایم رخ داده در برنامههای مستند، بدون خشونتاند. اختلاف بیشتر بین دنیای واقعی و دنیای ترسیم شده در تلویزیون، در مورد قتل ـ خشنترین جنایت ـ است. در حالی که تنها 2/0 درصد از جنایات گزارش شده توسط FBI قتل است، تقریباً 50 درصد جنایات برنامههای مستند را قتل تشکیل میدهد. میچل مدود (1995) منتقد فیلم میگوید: «این ادعا که صنایع تفریحی فقط سطح خشونت جامعه را منعکس میکنند، یک دروغ است.» اگر این ادعا درست بود، چرا در حالی که عده کمی از مردم شاهد قتل در زندگی واقعی هستند، این همه جنایات را در تلویزیون و فیلمهای سینمایی میبینند؟ در حدود 350 شخصیت در ساعات اولیه شب در تلویزیون ظاهر میشوند. مطالعات نشان میدهد که به طور متوسط، هر شب 7 نفر از این افراد کشته میشوند؛ اگر این آمار در عالم واقع اتفاق بیفتد، تنها در مدت 50 روز، همه در آمریکا کشته خواهند شد و نفر آخری، میتواند تلویزیون را خاموش کند! به طور خلاصه، «نسبت خشونت در دنیای فیلمها بیشتر از جهان واقعیت است.»
یک مناظره منطقی
آیا مدرک محکمی دال بر ارتباط بین نمایش خشونت در رسانهها و افزایش خشونت واقعی وجود دارد؟
موسسات سینمایی و تلویزیونی، اغلب ادعا میکنند که رسانههای خشن هیچ تأثیری بر روی رفتار خشونت آمیز ندارند، مثلاً جک والنتی، رئیس انجمن سینمایی آمریکا میگوید: «اگر شما امروز سیم همه تلویزیونها را قطع کنید، دو سال بعد خشونت کمتری نسبت به حالا در خیابانها نخواهید دید». همین موسسه، همه درآمدش را از آگهیهای تبلیغاتی به دست میآورد (صدها هزار دلار برای چند دقیقه ضبط یک برنامه تبليغاتي). همان طور که ریدموند رئیس سابق کمیسیون ارتباطات فدرال میگوید: «وقتی یک کمدی تک قسمتی تبلیغاتی میتواند سوپ و حبوبات بفروشد، چه کسی ادعا میکند که خشونت تلویزیونی نمیتواند تا حدودی روی عدهای از بینندگان خود، به خصوص کودکان تأثیرپذیر، اثر بگذارد؟». گاهی اوقات، صنایع تفریحی یک گام هم فراتر میروند و ادعا میکنند که رسانههای خشن اثری مثبت بر تماشاگر دارند! کسانی مثل گریس جانسون ـ فیلمنامه نویس تلویزیون ـ میگوید که برنامههای خشن تلویزیون به مثابه سوپاپ اطمینانی برای امیال افراد ستیزهجو و پرخاشگر عمل میکنند؛ یعنی احساسات فروخورده آنها را که قرار است در جایی منفجر شود، ارضا میکنند.
شواهد علمی
روانشناسان نیز اثر رسانهها را بر خشونت در دهههای مختلف بررسی کردهاند و صدها پژوهش به این موضوع اختصاص یافته است. مدارک علمی از مجموعه این پژوهشها را میتوان در یک ارزیابی کیفی و یا کمی تلفیق و خلاصه کرد. هر دو نوع ارزیابی، بر پایه نوشتههای تحقیقی در مورد خشونت رسانهها و خشونت واقعی است و هر دو به یک نتیجه میانجامد. به این معنا که «تماشای خشونت، خشونت را افزایش میدهد.» براساس چنین یافتههایی، در جولای 2000، شش انجمن حرفهای ـ انجمن روانشناسی آمریکا، آکادمی روان کودک پزشکی آمریکا، آکادمی پزشکی کودک و نوجوان، انجمن پزشکی آمریکا، آکادمی پزشک خانواده آمریکا و انجمن روانپزشکی آمریکا ـ بیانیه مشترکی مبنی بر خطرات احتمالی برای بچههای در معرض رسانهها امضا کردند که در آن بر این نکته تأکید شد. درست در همین زمان، بالغ بر 1000 پژوهش انجام شده، قاطعانه رابطه علی میان تماشای برنامههای رسانهای و رفتار خشونت آمیز کودکان را نشان دادند. واکنش معمول به نتایج چنین پژوهشهای مکتوبی، انکار پژوهشهاست. جیم بورک از صنعت تفریحی ریشر میگوید: «من فکر نمیکنم، هیچ ارتباط نزدیکی بین خشونت در تلویزیون و خشونت در جامعه وجودداشته باشد.» واکنشی دیگر به این پژوهشها این است که «اثرات رسانهها بر خشونت در جامعه بسیار اندک است.» و یا «رسانهها بر تعداد بسیار کمی از مردم اثر میگذارد که خطر آن برای جامعه، جزئی، ناچیز و قابل چشمپوشی است». مثلاً یکی از نویسندگان مجله تایم میگوید: «در حالی كه بخش عمدهای از پژوهشهای منتشر شده، رابطهای نزدیک بین تماشای خشونت دروغین و رفتار خشونتآمیز کشف کردهاند، از نظر آماری، این ارتباط نسبتاً ناچیز و اندک است»؛ اما آیا این تأثیر واقعاً ناچیز است؟ چگونه باید قضاوت کرد؟
مقايسه سيگار كشيدن و خشونتهاي رسانهاي
حداقل شش شباهت ساختاري بين ارتباط «دود سيگار و سرطان ريه» و «ارتباط رسانهها و خشونت» وجود دارد: 1) هركس كه سيگار ميكشد، لزوماً به سرطان ريه مبتلا نميشود و هركس هم كه به سرطان ريه مبتلاست، لزوماً سيگاري نيست. به طور مشابه، هركس كه فيلم خشن تماشا ميكند، لزوماً خشن نميشود و هركس كه خشن است، لزوماً فيلم خشونتآميز تماشا نميكند. 2) سيگار كشيدن تنها عامل ابتلا به سرطان ريه نيست، اما يكي از عوامل مهم آن است. 3) اولين سيگار ميتواند شخص را دچار تهوع و انزجار كند. رويارويي با اين قضيه، اثرات انزجار را كاهش ميدهد و شخص، طلب سيگار بيشتري ميكند. همين طور اولين مواجهه با رسانههاي خشن يا تماشاي يك برنامه خشن براي اولين بار، افراد (به خصوص بچهها) را نگران و وحشتزده ميكند، اما مواجهه مرتب با آن، اين اثرات را كاهش ميدهد. در نتيجه، تماشاگر خشونت شديدتر و قويتري طلب ميكند. 4) اثرات كوتاه مدت سيگار بيخطرند و در بيشتر موارد، خيلي سريع از بين ميروند. كشيدن يك نخ سيگار اثرات متعددي دارد كه همه آنها جدي نيستند و در طول يك يا چند ساعت از بين ميروند. به طور مشابه، تماشاي يك برنامه يا فيلم خشن تلويزيوني، افكار، احساسات و رفتارهاي خشونت آميز را افزايش ميدهد ولي اين آثار معمولاً در عرض يك يا چند ساعت از بين ميروند. يك نخ سيگار اثر كمي روي سرطان ريه دارد ولي سر و كار داشتن مداوم با دود سيگار، مثل كشيدن يك پاكت سيگار هر روز، به مدت 15 سال، احتمال ابتلا به سرطان ريه و ديگر بيماريها را به طور جدي افزايش ميدهد. به طور مشابه، تماشاي يك برنامه تلويزيوني خشن، اثر خفيفي روي اين موضوع دارد كه كودكي را به يك مهاجم خشن هميشگي تبديل كند، اما شواهد تجربي به وضوح نشان ميدهد كه تماشاي مداوم برنامههاي رسانهاي خشن (مثلاً يكي دو ساعت در روز به مدت 15 سال)، موجب افزايش جدي اين احتمال يعني تبديل شخص به مهاجمي خشن ميشود. 6) اين وجه تشابه قابل توجه است: در مبارزه طولاني علم پزشكي عليه صنعت تنباكو (دخانيات)، ظاهراً علاقه به ثروت هنگفت در صنعت تنباكو باعث شد، صنايع دخانيات رسماً هرگونه مدرك علمي كه محصولات تنباكو را موجب ابتلا به سرطان ريه بداند، انكار كنند. همچنين بسياري از مباحث توسط صنايع تفريحي به كار گرفته شده تا اثر رسانهها را بر تشديد خشونت انكار كنند.
در هر دو مورد، صنعت مورد نظر ادعا ميكند كه هيچ مدرك معتبري، قاطعيت دادههاي پزشكي را تأييد نكرده است.
وقتي كه اعداد كوچك، آمارهاي بزرگ ميشوند!
مسلماً تماشاي برنامههاي خشن، از ميان همه تماشاگران، جنايتكاران خشن به بار نميآورد. همان طوري كه دود سيگار، همه سيگاريها را قرباني سرطان ريه نميكند. اين عدم انطباق كامل ميان تماشاي خشونت شديد در رسانهها و رفتار خشن به اين معني است كه تماشاي خشونت در رسانهها، دليل لازم و كافي براي ارتكاب به خشونت نيست. وقتي يك آگهي تبليغاتي در تلويزيون پخش ميشود، هيچ كس انتظار ندارد كه آن آگهي، محصول مورد نظر را به «همه» بفروشد. اگر آگهي بازرگاني فقط روي يك درصد تماشاگران اثر بگذارد، موفقيت بزرگي كسب كرده است. فرض كنيد، رسانههاي خشن تنها يك درصد مردم را خشنتر كند. آيا جامعه بايد در مورد اين درصد بسيار كم، نگران باشد؟ جواب مثبت است. فرض كنيد 10 ميليون از مردم يك برنامه تلويزيوني خشن را تماشا ميكنند؛ اگر تنها يك درصد تماشاگران بعد از تماشاي آن برنامه، خشنتر شوند، اين برنامه صد هزار نفر را خشنتر كرده است! چون تعداد زيادي از افراد در معرض رسانههاي خشن قرار دارند، اگر تنها درصد كمي از تماشاگران تحت تأثير آنها قرار بگيرند، اين اثر بر جامعه بزرگ خواهد بود. گواه اين ادعا، حوادثي است كه در سالهاي اخير در مدارس ايالت آركانزاس، پاجكاي غربي در كنتاكي، كلرادو، ليتلتن، ميسيسيپي و... رخ داده است.
ممكن است تنها يك نفر از هر 1000 تماشاگر تلويزيون، بلافاصله پس از تماشاي برنامهاي خاص با خشونت بيشتري رفتار كند، اما اثرات فزاينده خشونت رفتاري اكثريت تماشاگران را افزايش ميدهد. به علاوه، نتايج آزمايشگاهي نشان ميدهد كه فقط تماشاي 15 دقيقه برنامه خشونتآميز، حس خشونت نسبتاً قابل توجهي از تماشاگران (حداقل يك چهارم) را افزايش ميدهد.
چگونه گزارشهاي خبري مبني بر ارتباط رسانهها و خشونت، در طول زمان تغيير كردهاند؟
اخبار و مطبوعات همانطور كه بر سياست تأثير ميگذارند، بر افكار عمومي جامعه هم تأثير به سزايي دارند. بنابراين توجه به اين نكته ضروري است كه گزارشهاي خبري بايد يافتههاي جديد علمي را به درستي منعكس كنند. ما براي تحليل گزارش رسانههاي گروهي در مورد اثر رسانهها بر خشونت، هر مقاله روزنامه و مجلهاي را كه در اين باره منتشر شده بود، كدگذاري كرديم. همه انواع رسانههاي گروهي اعم از تلويزيون، فيلم، موسيقي، بازارهاي ويدئويي، مجلات مبتذل و كتابهاي فكاهي در نظر گرفته شدند. 6) پايگاه اطلاعاتي كامپيوتر نيز از سال تأسيس هر پايگاه تا سال 2000 مورد بررسي قرار گرفتند.
اين پژوهش 636 مقاله پيدا كرد كه مدعي بودند، رسانههاي خشن بر خشونت در جامعه تأثير ميگذارند.
از ميان 636 مقاله كدگذاري شده، تنها 36 مقاله (7/5%) بيان كردهاند كه خشونت رسانهها يكي از دلايل خشونت اجتماعي است. تقريباً نيمي از مقالات (48%) حتي به والدين توصيه نميكنند كه بچهها را از استفاده از برنامههاي خشونتآميز منصرف كنند.
يك مشاجره عمومي
در سال 1995، مجله نيوزويك، مقالهاي منتشر كرد كه مدعي شده بود «هيچ مدرك قاطعي وجود ندارد كه ثابت كند، تماشاي رسانههاي خشن، خشونت را افزايش ميدهد». به منظور تصحيح اين جمله واقعاً نادرست، نامهاي به سردبير مجله نوشتيم. پاسخ اين بود كه آنها مايل به انتشار نامه ما نيستند. چندي بعد، نيويورك تايمز مقالهاي مشابه چاپ كرد كه به پژوهشهاي موجود، پيرامون ارتباط رسانهها و خشونت حمله كرده بود. با وجود اعتراضات محققان اين پژوهشها (هوزمن و لئونارد ارون) و نوشتن پاسخهاي علمي، هيچ پاسخ رد يا تكذيبي از مجله تايمز منتشر نشد. در عصر گوناگوني ملتها و تنوع ميليونها شركت رسانهاي، شايد چندان هم شگفتانگيز نباشد، اگر حقيقت را پشت اتوبوسها بيابيم! گويا ارزش حقيقت به اندازه منافع رسانهاي و يا حتي به اندازه يك داستان مناسب كه در رسانهها ديده ميشود هم نيست؛ اگرچه برخورد نيويورك تايمز، كليت مسئله را نيز تثبيت كرد. آمارها نشان ميدهد كه روزنامهها و مجلات از پذيرش تغييراتي كه در وضعيت علمي رخ ميدهد، طفره ميروند، همان طور كه اسناد علمي مبني بر ارتباط علي بين تماشاي رسانهها و اعمال خشونت را انكار ميكنند. تا سال 1975، اثر رسانهها بر خشونت واضح بود. امروزه منابع خبري مهم برآنند كه جامعه آمريكا را متقاعد كنند كه دليلي ندارد كه درباره خشونت رسانهها نگران باشند. در واقع، از اواسط دهه 1980، ميانگين گزارشهاي خبري درباره خشونت رسانهها كمتر شده است. اگرچه اسناد علمي به طور كوبندهاي، اثرات كوتاه مدت و بلندمدت تماشاي رسانهاي خشن را آشكار ميكنند. توضيحات متعددي براي اين بي مسئوليتي ظاهري در گزارشها وجود دارد. شايد سادهترين توضيح اين باشد كه منابع خبري، منافعي در تكذيب اين ارتباط به دست ميآورند. حداقل 3 روش براي كسب منفعت در اين رابطه وجود دارد. اول اين كه، بسياري از كمپانيهاي خبري، خود بخشي از كمپاني بزرگي هستند كه مستقيماً از فروش رسانههايي مثل تلويزيون و فيلمهاي سينمايي پول به دست ميآورند. دوم این که، بسیاری از رسانههای خبری، مقدار زیادی از درآمد تبلیغاتیشان را از شرکتهایی به دست میآورند که فیلمهای خشونتآمیز را تولید میکنند و میفروشند (مثلاً اکثر روزنامهها، فیلمهای سینمایی را تبلیغ میکنند). سوم این که، رسانههای خبری ميترسند با چاپ مطالبي كه خوانندگانشان مخالف آن هستند، طرفداران خود را از دست بدهند. ترس از افراد زیادی که رسانههای خشن را نگاه میکنند و به فرزندانشان نیز اجازه چنین کاری را میدهند، معقول به نظر میرسد، اما گزارش متعصبانه علیه حقایق علمی قابل توجیه نیست.
دومین توجیه برای گزارشهای غلط در مورد وضعیت رسانهها و خشونت، به «نظریه بیطرفی» مربوط میشود. در واقع، نوعی بیطرفی خبری، گزارش یافتههای علمی را طوری هدایت میکند که منجر به تسلط دیدگاه اقلیت میشود. به خصوص، تلاش برای مطرح کردن دیدگاه هر دو طرف، خود منجر به پایان غمانگیزتری میشود، یعنی تأکید کمتر بر روی یافتهها و نظرات محققان و تأکید بیشتر بر روی مخالفان که کم و بیش در هر موضوع علمی میتوان آن را دید. در واقع، مطالعه نمونه کوچکی از گزارشهای خبری پیرامون رسانهها و خشونت، آشکار میکند که این نظریه بیطرفی حتی دستمایه کسانی شده است که منافع اقتصادی زیادی از دستکاری افکاری عمومی میبرند. البته صنعت تلویزیون پول و ثروت کافی دارد تا تفنگهای آنچنانی برای خلق صحنههای وحشتناک تهیه کند و آن را به عنوان مد روز و مورد پسند عامه مطرح کند، مثل صنایع دخانیات که چند دهه با موفقیت این کار را کردند.
سومین توضیح مربوط میشود به شکست انجمنهای علمی و تحقیقاتی در توجیه یافتههای علمیشان. حداقل چهار عامل در این شکست دخالت دارند: اول این که دانشمندان محقق، خود را هم سطح حامیان سیاست ملی نمیدانند. یعنی آموزش عمومی را جزء وظایف خود تلقی نمیکنند. دوم، نقش محتاطانه دانشمندان در مقابل ایراداتی است که خود آنها قلباً آن را قبول دارند؛ به خصوص در ارتباط با کلی کردن نتایج تحقیقات و توانایی استخراج استنباطهای علی از تحقیقات. آنها همینطور باید درباره محدودیتهای یک تحقیق خاص، بحث وگفتگو کنند؛ به خصوص اگر آن تحقیق متعلق به خودشان باشد. سومین عامل در شکست انجمنهای تحقیقاتی این است که محققان وقت کافی برای آموزش خبرنگاران و پاسخ به ایرادات آنها که تنها کارشان حمله به اساس یافتههای علمی ناخوشایند آنهاست ندارند. چهارم این که، تلاش برای آموزش عمومی نه تنها در صرف وقت، بلکه از بسیاری جهات پرهزینه است. مثلاً دریافت نامههای ابراز انزجار، یکی از هزینهها برای کسانی است که با نظری متفاوت درباره موضوع بحثبرانگیز در رسانههای عمومی ظاهر میشوند و باید آن را تحمل کنند. ظاهراً اینترنت ارسال چنین نامههایی را آسانتر و شایعتر کرده است. خطرات امنیتی برای اشخاص مشهور نیز وجود دارد. هزینه مادی شامل هزینههایی است که برای بیان اطلاعات علمی به منابع درخور و مناسب وجود دارد.
احتمالاً هر سه عامل: گروههای ذینفع خبری، نظریه بیطرفی و ضعف ارتباطات، مهم و تعیین کنندهاند. موسسات تحقیقاتی در دو مورد اول کار زیادی نمیتوانند بکنند ولی ما معتقدیم که میتوانند به طور موثری یافتههای علمی را بیان کنند.
یک گام اساسی، توجه به این نکته است که نقش دانشمند محتاط با تعلیم دهنده عمومی در جامعه فرق میکند. وقتی مجلس سنا، CNN، نیویورک تایمز یا آبزرور روزانه لندن، از محققان درباره اثر رسانهها بر خشونت سوال میکنند، انتظار جواب دفاعی و محتاطانه که مناسب بحثهای تحقیقاتی است، ندارند و محققان باید صراحتاً نظر خود را اعلام کنند. یک راه برای پاسخ مناسب دانشمندان به آموزش عمومی این ست که از خودشان بپرسند، در زندگی شخصیشان در ارتباط با موضوع مورد نظر چه اقداماتی انجام میدهند. مثلاً در این مورد که «بازیهای ویدئویی خشن، موجب افزایش خشونت میشود» از خود بپرسند، آیا به فرزندانشان اجازه میدهند که چنین بازیهایی را انجام دهند؟ اگر جواب بله است، به تعبیری چنین خواهند گفت: «بر اساس تحقیقاتی که بر روی محصولات تلویزیونی و بازیهای ویدئویی انجام شده، بنده معتقدم که تماشای بازیهای خشونتآمیز موجب افزایش خشونت در رفتار میشود. این اثر آن قدر جدی است که مرا وادار کند، بچههایم را از انجام و تماشاي چنین بازیهایی باز دارم». مسلماً این یک جواب دندانشکن نیست ولی مناسب است.
گام مهم دیگر که محققان میتوانند آن را انجام دهند فهم این نکته است که نقش نتایج بدست آمده از پژوهشها و بازسازی سیستمهای ارزیابی، بخشی از شغل محققان است و آنها آشکارا از اجزای سازنده آموزش عمومی و شکلدهنده افکار عمومی به حساب میآیند. بنابراین، برای یک محقق دانشگاهی، بخشهای مختلف باید میزانی از تلاش برای آموزش عمومی را به وظایف اجرایی سالیانه او اضافه کنند.
در هر حال، ما معتقدیم تلاشهای بیشتری در این زمینه میتوان انجام داد. مثلاً وقتی منبع خبری مهمی همچون نیوزویک، وضعیت رایج دانش علم روانشناسی را تحریف میکند، موسسات تخصصی مربوطه باید نقش فعالی در مقابله با تحریف علمی داشته باشند و حداقل، مصاحبههای مطبوعاتی برگزار کنند.
دانشمندان در ارتباط با آموزش عمومی، باید برخی از هزینههای غیرقابل اجتناب مالی و حیثیتی را بپردازند، چرا که ارتباط موثرتر و گستردهتر با مخاطبان و دانستههاي علمی به دست آمده از تحقیقات روانشناسی، به نفع جامعه است و ارزش سرمایهگذاری دارد. در پایان امیدواریم پژوهش انجام شده در این مقاله، کمک کند تا تحریف عمومی تأثیر رسانهها بر خشونت، اصلاح شود.